کتاب «EQ چیست و چرا مهمتر از IQ است؟»، نوشته تریویس برادبری و جین گریوز با ترجمه آقایهادی ابراهیمی است که نشر نسل نواندیش، اقدام به انتشار اولین چاپ آن نموده است. این کتاب دارای چهار بخش اصلی است که هر بخش آن شامل دو فصل می‌باشد. این کتاب از مباحث کشف، ارزیابی و افزایش هوش هیجانی تا تأثیر آن در محل کار و خانواده سخن به میان می‌آورد. روش اصلی این کتاب، طرح داستانهایی در موضوعات این کتاب است که خواننده را در فهم بیشتر مطالب یاری می‌رساند. در ادامه به خلاصه‌ای از مطالب متاب می‌پردازیم.


هر روز شاهد آنیم که افراد و اشخاصی بسیار باهوش، تحصیل‌کرده، کتاب‌خوانده و صاحب‌نظر در خال دست و پنجه نرم‌کردن با شغل یا زندگی شخصی، اجتماعی یا خانوادگی خود هستند. درحالیکه افرادی با میزان IQ و تحصیلات کمتر، گوی سبقت را از همگان ربوده‌اند. چرا؟

هریک از ما، اطلاعات مربوط به جهان خارج را هنوز از طریق حواس پنجگانه خود دریافت می‌کنیم. تمام اطلاعات به شکل جریانهای الکتریکی ضعیفی در طول و امتداد بدنمان به حرکت درمی‌آید و منتقل می‌شود. این سیگنالها و جریانهای الکتریکی، سلول به سلول جابجا می‌شود تا بالاخره به مقصد نهایی خود یعنی مغز می‌رسد. تمامی حسها و سیگنالهای الکتریکی از یک نقطه در پشت مغز نزدیک به نخاع وارد مغز می‌شود. این درحالیست که تفکر و تعلق منطقی و فرایندهای پیچیده مربوط به استدلال و استنتاج، درست در نقطه مقابل آن، یعنی در بخش پیشین مغز شکل می‌گیرد. هنگامیکه سیگنالهای الکتریکی وارد مغز می‌شود، باید تمام راه را تا آن طرف مغز طی کند تا شما بتوانید هرگونه فکر یا تصور منطقی از آنچه رخ داده است، داشته باشید. این فاصله با شکاف میان خواس پنجگانه و نیز مرکز تعقل وتفکر، مشکل بزرگی به حساب می‌آید. زیرا درست در نیمه راه این دو مرکز، سیستم لیمبینگ واقع شده است. سیستم لیمبینگ همان مرکزی است که در آن احساسات و عواطف را تجربه می‌کنیم. این مرکز، نمی‌تواند باعث شود احساسات و عواطف خود را تجربه یا احساس نکنیم. این دو مرکز، بطور مستمر با یکدیگر در ارتباط هستند. فرایند اینگونه ارتباطات و تبادلات میان این دو مرکز، همان سرمنشاء هوش هیجانی به حساب می‌آید.

میلیاردها سلول عصبی (نرون) میان دو مرکز احساسی و عقلانی مغز ما صف کشیده‌اند. میزان هوش هیجانی یا EQ شما، بسته به آنست که با چه مهارتی این راه‌ها را باز و ترافیک موجود میان نرونها را روان نگه دارید.

بطور کلی، تعریف دقیقی که از هوش هیجانی مطرح می‌شود، بدین شرح است: «قابلیت و توانایی تشخیص و درک احساسات و عواطف نچندان واضح و روشن، قابلیت استفاده از این درک و تشحیص در جهت تعدیل و تغییرات رفتاری و مدیریت روابط شخصی و اجتماعی» که چهار مهارت اصلی هوش هیجانی را دربر دارد که نحستین بار، توسط دانیل گلمن، ریچارد بویاتزیس و آنی مک‌کی در کتاب فوق‌العاده‌شان، رهبری مقدماتی، که برای اولین بار در سال 2002 به چاپ رسید، معرفی شد. این قابلیتها، تواناییها و مهارتهای چهارگانه به همراه هم، جنبه‌هایی از زندگی را دربر می‌گیرد که هوش و استعداد تحصیلی، IQ، هرگز دربر نمی‌گیرد.

دو مهارت اول، یعنی درک و آگاهی نسبت به حضور احساسات و عواطف (خودآگاهی) و مدیریت شخصی (خودگردانی) به خود شما برمی‌گردد و تا حد زیادی فقط مربوط به شخص شماست. مهارتهای سوم و چهارم، یعنی خودآگاهی اجتماعی (مهارت اجتماعی) و مدیریت روابط (مهارتهای ارتباطی) به چگونگی و نحوه برقراری روابط با دیگران مربوط می‌شود.

پروفسور ای. ال. تورندایک، استاد دانشکده روانشناسی دانشگاه کلمبیا، اولین کسی بود که برای مهارتهای مربوط به هوش هیجانی، نامی درنظر گرفت. او عبارت هوش اجتماعی را برای اولین بار وضع کرد. چراکه به عقیده او، هوش اجتماعی نشاندهنده قابلیتها و تواناییهای فردی است که به خوب کنارآمدن با دیگران و روابط اجتماعی موفق منجر می‌شود.

مفهوم هوش هیجانی توضیح می‌دهد که چرا دو فرد با IQ مساوی، می‌توانند به سطوح کاملاً متفاوتی از پیشرفت و خوشبختی برسند. تا به حال هیچگونه ارتباط مستقیمی میان IQ و EQ مشاهده نشده است. به عنوان مثال، IQ پایین فردی که مثلاً در اثر حادثه‌ای غیر قابل برگشت، نظی آسیب مغزی در تولد، شکل گرفته باشد، قابل برگشت، اصلاح یا تغییر نیست. شما با یادگیری بیشتر یا افزایش معلومات یا محفوظات ذهنی خود، باهوشتر نمی‌شوید. این در حالیست که هوش هیجانی یا EQ مهارتی انعطاف‌پذیر و قابل تغییر است که هم قابل آموزش‌دادن است و هم قابل آموختن. در حالت کلی، مغز ما ساخته شده از EQ، IQ و شخصیت ماست. شخصیت، آخرین قطعه این پازل است. شخصیت، سبکی است که هر یک از ما را تعریف می‌کند و حاصل اولویتها و سلایق ماست. این نکته حایز اهمیت است که شخصیت تغییر نمی‌کند و هوش هیجانی ما وابسته به شخصیت ما نیست. بهترین روش برای بدست‌آوردن تصویری کامل از فرد، اندازه‌گیری و ارزیابی IQ به همراه EQ و شخصیت است.

همانطور که گفته شد، EQ از مدیریت شخصی و مهارتهای اجتماعی درست شده است. مدیریت شخصی عبارتست از قابلیت آگاهی از احساسات و عواطف در جهت انعطاف‌پذیری و رفتار مثبت و مؤثر. این بدان معناست که مراقب واکنشهای خود در قبال دیگران و موقعیتهای بیرونی باشیم. قابلیتها و مهارتهای اجتماعی، شامل درک احساسات، عواطف و رفتارهای دیگران و مدیریت روابطتان با آنهاست. بسیار ساده است که چنان در افکار و احساسات خود غرق شویم که فراموش کنیم ممکن است دیگران افکار و احساسات دیگری داشته باشند. این مهارتها، به منظور اداره روابطمان با دیگران به طرزی مسالمت‌آمیز و موفقیت‌آمیز بکار گرفته می‌شود.

دلایل اهمیت هوش هیجانی به شرح ذیل است.

1)     ما شاهد یک اپیدمی هیجانی در جامعه هستیم. انسانها نیاز دارند احساس مفیدبودن، مورد نیازبودن و از همه مهمتر، ارزشمند و مورد احترام‌بودن کنند. مردم نیاز دارند ببینند دیگران قدر تلاش و ازخودگذشتگی آنها را می‌دانند.

2)     حقایق را نمی‌توان با برچسب معرفی کرد. ارزیابی و تحقیقات بعمل‌آمده در مورد هوش هیجانی مردها و زنها، نتیجه‌ای کاملاً متفاوت را ایجاد کرد. زنها بطور میانگین در آزمونهای مربوط به هوش هیجانی تنها چهار امتیاز بالاتر از مردها کسب کرده‌اند. این بدین معناست که زنها راحت‌تر ابراز احساسات می‌کنند. زنها در سه مهارت آخر مربوط به هوش هیجانی، امتیازی به مراتب بالاتر کسب می‌کنند. خودآگاهی (مهارت اول) تنها مهارتی است که هردو جنس مذکر و مؤنث در آن امتیاز یکسان و مشابهی کسب می‌کنند. برگترین تفاوت میان امتیازها، مربوط به مهارت آخر یا مدیریت روابط است که زنها همیشه در آن بطور میانگین، 10 امتیاز بیشتر کسب می‌کنند. در بسیاری از موارد، این تفاوت، بدلیل نوع تربیت است. به عنوان مثال، به پسرها گفته می‌شود که مردها گریه نمی‌کنند. طبق تحقیقات وسیع صورت‌گرفته، هیچگونه تفاوت قابل ملاحظه و فاحشی میان هوش هیجانی افراد با شغلهای متفاوت وجود ندارد. تنها شغلی که افراد فعال در آن از هوش هیجانی بیشتری در مقایسه با بقیه افراد برخوردار هستند، شغل خدمات بازرگانی است. تنها گروهی که امتیاز مربوط به آزمونهای هوش هیجانی آنها به طرزی پایینتر از بقیه مشاغل است، آنهایی هستند که اصلاً هیچ شغلی ندارند: بیکارها.

3)     افراد با EQ استثنایی انگشت‌شمار هستند. ارتباط میان هوش هیجانی و جایگاه شغلی، بسیار نزدیک و برجسته است. همینطور که در امتداد نردبان عناوین و مراتب شغلی به طرف بالا صعود می‌کنید، امتیازات EQ به شدت افزایش می‌یابد. از نازلترین و کم‌مرتبه‌ترین شغل تا اواسط این نردبان، یعنی مدیریتهای درجه متوسط، EQ افراد همچنان سیر صعودی را در امتداد خطی مستقیم طی می‌کند. این دسته از مدیران، بالاترین EQ را در میان سایر مقامات و متاصب شغلی به خود اختصاص می‌دهند. اما همانطور که به حرکت خود در امتداد این نردبان به سمت بالا ادامه می‌دهیم، پس از گذشتن از این ایستگاه، میزان امتیازات مربوط به آزمونهای هوش هیجانی، با افت و سقوطی ناگهانی همراه می‌شود. در این میان، مدیران عالی‌رتبه و تراز اول، پایینترین EQ را به خود اختصاص می‌دهند؛ بدین معنی که هرچه تراز بالاتر باشد، تنها وظیفه و مسؤولیت اصلی شما آن خواهد بود که چگونه از دیگران بهتر کار بکشید.

هوش هیجانی، تأثیر بسزایی بر سلامت و روند درمان مربوط به بیماریهای مهلک دارد. زیرا EQ از میزان فشار روانی و اضطرابی که این قبیل موقعیتهای دشوار ایجاد می‌کند، می‌کاهد. هوش هیجانی که نتیجه آن، انعطاف‌پذیری، انطباق‌پذیری و سازگاری است، سیستم دفاعی بدن را تقویت و شما را در برابر انواع عوامل بیماری‌زا محافظت می‌کند.

هوش هیجانی، یگانه محک و معیار قابل اعتماد در سنجش میزان موفقیت و کارایی فرد در انواع شغلها و نیرومندترین عامل محرک و انگیزه‌بخش قابلیتها و مهارتهای برتر رهبری، پیشرفت و رشد شخصی بحساب می‌آید.

در فصل سه کتاب، صفحه 97، سایتی معرفی شده است که آزمونی بی‌طرف و صادقانه برای سنجش هوش هیجانی در آن قرار دارد. این آزمون، برای تمام گروه‌های سنی مناسب است.

حالا سؤالی در اینجا مطرح می‌شود که اگر EQ تا بدین حد مهم و حیاتی است، چرا برخی از مردم که در ظاهر از آن بهره چندانی ندارند، بسیار موفق بوده، به پیشرفتهای بسیاری نایل آمده‌اند؟ در پاسخ باید گفت تقریباً در هر اداره یا دفتر کاری، به کسی برمی‌خوریم که با توصیف بالا همخوانی دارد. افراد زیادی هستند که از روابط خوبی با دیگران برخوردار نیستند و بیشتر مکالمات آنها با تنش و اصطکاک شروع می‌شود و به سرعت به نوعی درگیری و برخورد می‌انجامد. علیرغم تمامی این نکات منفی و ناخوشایند، این قبیل افراد، در ظاهر موفق بنظر می‌رسند و موفق می‌شوند که امورشان را رتق و فتق کنند. بسیاری از این افراد با زیردستان خود بسیار بد رفتار می‌کنند. اولین مطلبی که ذر اینگونه موارد به ذهن انسان خطور می‌کند، اینست که هوش هیجانی و موفقیت، لزوماً همواره به همراه یکدیگر ظاهر نمی‌شوند. بدین معنی که انسانها تنها با استفاده از عقلانیت خود به برخی موفقیتها و نتایج مثبت برسند. اما در روابط خود با دیگران به هیچ وجه موفق نباشند. در واقع، چنین افرادی به ظاهر موفق به واسطه عدم استفاده مفید از هوش هیجانی و مهارتهای اجتماعی خود، اغلب متوجه امکانات، موفقیتها و پیشرفتهای بیشتری که خود را از آن محروم ساخته‌اند، نیستند. بسیاری از کسانی که صحبت‌کردن وبرقراری ارتباط با آنها امری دشوار یا حتی تهدید‌کننده است، در انگیزه‌بخشیدن به خودشان در راستای انجام بموقع کارها و گرفتن نتایج موفقیت‌آمیز، بسیار خوب و توانا هستند. این نوع خودگردانی در انجام کارها، جنبه‌ای از هوش هیجانی محسوب می‌شود. اگرچه لازمست بدانید طبق تحقیقات بعمل‌آمده، حدود 90% از کسانیکه از عملکرد و کارایی استثنایی برخوردار هستند، از هوش هیجانی بسیار بالایی نیز برخوردارند.

شکل‌پذیری واژه‌ایست که دانشمندان عصب‌شناس به منظور توصیف قابلیت و توانایی مغز در سازگار شدن با فشار و تغییر بکار می‌برند. همانگونه که در فصل اول کتاب نیز بیان شده، میزان هوش هیجانی شما، محصول میزان ارتباطات میان مراکز و بخشهای منطقی و احساسی مغز شماست. هنگامیکه مهارتهای مربوط به هوش هیجانی خود را تمرین کنید، در واقع این قبیل مسیرهای عصبی را تقویت کرده‌اید.

هوش هیجانی با تمرین و ممارست افزایش پیدا می‌کند. هر ساله در شروع سال جدید، تعداد بسیاری از افراد عهد و پیمانی با خود می‌بندند که حدود 70% مردم به آنها عمل نمی‌کنند. این کتاب به انسان کمک می‌کند تا با برقراری ارتباطی خوب و دقیق بین عقل و احساس، به این اهداف نایل گردد.

همانگونه که مطالعات و تحقیقات ما نیز نشان داده است، بزرگترین مانعی که بر سر ارتقاء مهارتهای فردی وجود دارد، فرار و رویگردانی از سختیها و ناملایماتی است که ارتقاء و افزایش سطح خودآگاهی فرد برای او در پی دارد. خوکردن به درد و رنج و پذیرفتن آن تنها راه درونی قابل اعتماد برای تغییر ماندگار و همیشگی است. به جای اینکه از احساسات و عواطف خود رویگردان و فراری باشید، باید هدفتان این باشد که به سمت آن حرکت کنید. به آن نزدیک شوید. با سر به آن وارد شوید و دست آخر از درون آن بگذرید. این اصل حتی در مورد احساسات و عواطفی ملایمتر و ضعیفتر نیز صدق می‌کند. یکی از متفکران و رهبران بزرگ تفکر تجاری به نام پیتر دراکر می‌گوید که مدیریت شخصی یا خودگردانی بهتر و مؤثرتر، تنها درگرو آنست که هریک از ما غرورها و خودپسندیهای خودمان را ببینیم و کشف کنیم. هریک از ما کاستیها و نقایصی داریم که با این عذر و بهانه که «زیاد مهم نیستند»، قیدشان را می‌زنیم و از سر بازشان می‌کنیم.

نکته‌ای که اشاره به آن ضروری است، اینست که تجربه‌کردن طیفی از احساسات و عواطف، لزوماً به معنای خودآگاهی یا وقوف به خویشتن نیست. خودآگاهی آنست که بدانیم و آگاه باشیم که در هرلحظه از زمان چه احساساتی را تجربه می‌کنیم و قادر به شناسایی آنها باشیم.

مدیریت شخصی: مدیریت شخصی یا خودگردانی، چیزی به مراتب فراتر از مقاومت در برابر رفتاری انفجاری یا مشکل‌ساز است. شاید بزرگترین چالش مردم، مدیریت تمایلاتشان و نیز بکارگرفتن مهارتهای مربوط به هوش هیجانی در موقعیتهایی بسیار متنوعتر باشد. بعضی فرصتهایی که بمنظور خودگردانی در اختیار ما قرار می‌گیرد، بسیار لحظه‌ای و واضح هستند. شناسایی این لحظات و در کنترل‌گرفتن آنها از بقیه موارد ساده‌تر است. هنگامیکه ترس از احساساتی ناخوشایند یا خود آن احساس قابلیت شما را در برنامه‌ریزی برای آینده فلج می‌کند، قبل از اینکه واکنشی نشان دهید، مدتی درنگ کنید. ممکنست تنها به چند ثانیه، یک روز یا چند هفته نیاز داشته باشید تا دوباره خود را پیدا کنید و بر خودتان مسلط شوید. حرف‌زدن با خود ممکنست توصیه عجیب و غریب یا حتی مسخره‌ای بشمار آید. اما صحبت با خود، روشی است بسیار نیرومند و مؤثر درکنترل اعمال، رفتار و حتی احساسات بعدی شما. علاوه بر صحبت‌کردن با خود، صحبت‌کردن با دیگران نیز روشی است فوق‌العاده برای مدیریت و کنترل تمایلات. از کسانی که قادرند رفتار شما را به طرز هدفمندتری ببینند، کمک بخواهید. توصیه‌ها یا چه‌بسا نصیحتهای آنها را جویا شوید.

آگاهی اجتماعی: شنونده‌ای خوب بودن، یکی از مهمترین مهارتهایی است که به شما کمک خواهد کرد آگاهی اجتماعی خود را بالا ببرید. بعنوان مثال، در گوش‌کردن به حرف دیگران، تنها کاری که ممکنست مجبور باشید انجام دهید، اینست که صدای تلویزیون را ببندید یا کتابی را که در دست دارید، زمین بگذارید و به طرف شخصی که دارد ضحبت می‌کند برگردید و به صحبتهای او گوش دهید. وقتی مانعی را که بر سر راه صحبت‌کردن دیگران وجود دارد از میان بردارید و زمینه را برای شروع و ادامه صحبت آن فراهم نمایید، تبدیل به شنونده خوبی شده‌اید.

ما انسانها اطلاعات مربوط به جهان اطراف خود را از طریق حواس پنجگانه دریافت می‌کنیم. این درحالی است که بسیاری از ما بخش اعظم اطلاعات دریافتی درباره مراودات و تبادلات خود با دیگران را تنها از طریق دو حس بینایی و شنوایی کسب می‌کنیم. این امر باعث می‌شود به منظور ارزیابی آنچه در جهان بیرون و اغلب مراودات ما رخ می‌دهد، تنها متکی به دو حس باشیم. حس ششم شما یا همان قابلیت کشف، شناسایی و تشخیص احساسات و عواطف دیگران به هنگام مراوده و ارتباط با آنها مهمترین و با ارزشترین منبع جهت کسب اطلاعات محسوب می‌شود. یکی از روشهایی که می‌توانید در جهت شنونده‌ای بهتر بودن از آن استفاده کنید، اینست که مردم‌شناس خوبی باشید.

هرچه ارتباط میان شما و دیگران ضعیفتر باشد، حالی‌کردن منظورتان به آنها نیز به همان اندازه دشوار خواهدبود. اگر می‌خواهید دیگران شنونده خوبی برایتان باشند، باید مهارتهای مربوط به مدیریت روابط را تمرین کنید و بکوشید از تک‌تک ارتباطات خود، بیاموزید. بخصوص آنهایی که چالش‌برانگیزتر و مشکلدارترند. این نکته قابل اهمیت است که نقشی که احساسات و عواطف در مراودات و تبادلات شما و دست آخر روابطتان بعهده دارند، بسیار پررنگ است.

زمانهایی وجود دارد که هرگز برای به میان‌کشیدن بحث احساسات و عواطف مناسب نیس. مطرح کردن آنها حتی اشتباهی بزرگ به حساب می‌آید. گاهی طرف مقابل، به هیچ وجه آدم این کار نیست یا به اصطلاح، اینکاره نیست. درک احساسات دیگران و اهمیت‌دادن به آنها، مستلزم شعور احساسی- عاطفی، خودآگاهی و بلوغ فکری بالایی است.

در آخر هم با توجه به اهمیت EQ و همچنین نوظهوربودن این مطلب، توصیه می‌شود حتماً این کتاب را بخوانید. مخصوصاً که بخش آخر آن، نمونه‌هایی از تأثیرات وش هیجانی در محیط کار و منزل را بیان می‌کند.